تبليغاتX
نمی دونم
...!؟
شب قبل  آخرین امتحانم وقتی داشتم تختم و مرتب میکردم نمی دونم چی شد یهو یاده اتفاقی که ۶ سال پیش شده بود افتادم. همون موقع هایی که به درو دیوار میزدم که داستانم رو چاپ کنم . شب و روزم این بود. چقدر گریه کردم چقدر دردسر کشیدم ... نهایتا یه انتشارات کودکان قبول کرد تا نگاهی بهش بندازه، چون هیج جایی حاظر به  انجام این کار هم نشده بود. بهانشون هم این بود که شخصیتهای داستانت خارجین!!! خلاصه گرفتن خوندن بعد یه ماه زرتوزورت زنگ زدنهای من فرمودن داستانت پذیرفته نشد... رفتم پسش گرفتم ، با افسرده گی تمام قید چاپ رو زدم.پیرارسال هم  دادمش دست یه آقایی (آشنای دور ادور خواهرم) که اسمش یادم رفته ولی تو کشور عزیزمون نویسنده سال شد(یه سالی) استاد بودن ایشون... خلاصه بعد اینکه داستان رو خوندن استاد هم فرمودن به یه بچه ۱۲ ساله نمیخوره همچین چیزی نوشته باشه اصلا بعیده حتما از یه داستان خارجی ترجمه کرده!!!!!!!!!!!!!!( زمانی که داستان رو تموم کردم ۸ سال پیش بود)

بگذریم از همه اینها جالب تر این بود که همون ۲سال پیش با یکی از دوستام رفتم به یه کتابخونه ای یادم نیست کدوم خراب شده ای بود . و من اونجا لای کتابها چشمم خورد به یه کتابی که اسمش عین داستان من بود ( اسم داستان من از دو کلمه تشکیل میشه اسم این کتاب هم یک کلمش یکی بوذ و اون یکی هم معنیش) سرم داشت گیج میخورد.ورق میزدمو میخوندم موضوع همون بود دیالوگها همون آآآآآآآآآآآآخ انقدر هول شدم که یادم رفت انتشارتشو ببینم فقط سالشو دیدم . همون سالی بود که دادم دست انتشاراتی... از کتابخونه زدم بیرون دلم میخواست جیغ بزنم گریه کنم...

وقتی داشتم با ملافه تختم ور میرفتم به این فکر میکردم که گور باباش... کسی که از آفرینش اون داستان لذت برد من بودم . این من بودم که تا ۶ صبح با ذوق بیدار میموندم و مینوشتم از خوندن هر خطش لذت میبردم زیره دلم قلقلکی میشد ،قلبم تند تند میزد، انگار که با معشوقت قرار داری. هر جاکه بودم هر کاری که میکردم تو ذهنم هم دیالوگها و متنو میبستم خیلی طول کشید تا تموم شد. اون دزد هیچ لذتی نبرد هیچ چی خلق نکرد. در ضمن حالا گیرم که یه روزی داستانم چاپ میشد ... من اون رو برای خودم نوشتم  و دوستش دارم مثل بچه میمونه برام ،دیگه فرقی نمیکنه که چاپ بشه یه روزی یا نشه .

پی نوشت: چند وقت پیش یه تائتر دیدم به اسم روال عادی . ۲تا از دیالوگهای جالبش یادم موند:

آدمها همیشه دروغ رو باور میکنن ،کم کم. حقیقت همیشه باورنکردنی میمونه

آدمهای کلاهبرداره گردن کلفت تو دنیا ، همیشه به گناهان و جرمهای بزرگی که در واقع دروغه اعتراف میکنن تا زیره سایه اون جرمهای کوچیک رو راحت انجام بدن.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم تیر 1389ساعت 0:29  توسط سیمین | 
قسمتی از گفتگوی شازده کوچولو مسافری از سیاره دور با روباه در بیشه ای روی زمین

شازده کوچولو: اهلی کردن یعنی چه؟

روباه: چیزی که پاک فراموش شده . یعنی ایجاد علاقه کردن.

- ایجاد علاقه کردن؟

روباه گفت : معلوم است. تو الان واسه من پسر بچه ای  مثل صد هزار  پسر بچه دیگر.نه من احتیاجی به تو دارم نه تو به من. من هم برای تو یک روباهم مثل صدهزار روباه دیگر. اما اگر منو اهلی کنی هردومان به هم احتیاج پیدا میکنیم . تو برای من میان همه عالم موجود یگانه ای می شود و منهم برای تو.

آنتوان دوسنت اگزوپه ری

 

پی نوشت: به خاطر دیر به دیر شدن شرمنده. امتحاناتمون شروع شده. و کار من هم اینکه بشینم کنج اتاقم هر روز دعا کنم یه خمپاره ای، بمبی ، انرژی پسته ای چیزی بخوره وسط دانشگاه امتحانا کنسل شه. یا مثلا روانشناسهای دنیا به این نتیجه برسن که امتحان چیزه مضریه و باعث پسرفت میشه. چه میدونم بالاخره یه اتفاقی بیافته که من امتحان ندم بابا به کی بگم....... من از امتحااااااااان متنفففرم.

پی نوشت: یاسمین جون عزیز، چرا نمیشه برات کامنت گذاشت؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم خرداد 1389ساعت 13:17  توسط سیمین | 
دلم... دلم میخواد بوی رهایی بدی. بوی رقص زیر بارون،  بوی ساحل مواج نا آروم، بوی م.ش.ر.و.ب ، دلم میخواد بوی فریاد، بوی قهقههء مست، بوی تبو تاب، بوی عشق بی قید و بند بوی ۳.ک۳ هزارساعته ، بدی . دلم نمیخواد بوی رخوت ، بوی تردید بوی ترس بوی  وابستگی به یه گوشه ای از چیزی بدی. آآخ. میخوام تا صبح باهات کنار ساحل تو شب برقصم. نیمه عریان. مست و بی تاب. وای چه خوبه همیشه مست باشم سر کلاس سر کار تو مهمونی تو ختم موقع تصادف موقع مشروطی ،موقع موفقیت . همه جااااااااااااااااا. آخه همه این اتفاقها ...همش قشنگه. دلم میخواد شبها تخت خوابم بره رو ابرها. وقتی تو خیابون راه میرم، انگار همه چیز به وجود اومده تا منو قلقلک بده.اووووه آآآآآآآه. وای همه جای این زندگی ... میخواد منو بگیره تو بازوهاش تو هوا تابم بده قلبم از هیجان بیفته تو شورتم. پس بگو چرا فیلسوفای یونان صبح تا شب م.ش.ر.و.ب میخوردن و کیف دنیا رو میکردن اونا فهمیده بودن فقط یک بار فرصت انسان بودن دارن بعد میمیرن کود میشن درخت میشن ... دوباره یه جوره دیگه تو یه لباس ذیگه حالشو میبرن. اما من نخورده هم مستم  از درو دیوار وجودم  ش.ر.ا.ب میباره. پس بکنید و بیاشامید اما اسراف نکنید تا مزش زیر زبونتون بمونه و از چشمتون نیافته، ولی همواره بکنید.

از کجا معلوم شما هم ....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1389ساعت 22:53  توسط سیمین | 
نشسته ته اتوبوس رو اون منبریا. مدام داره ورد میخونه لبهای کلفتش همش میجنبه و میگه اجی مجی لاترجی.حتی یه لحظه هم استراحت نمیکنه. یکم جلوتر، خیلی گرمشه بلند میشه شیشرو تا ته باز میکنه بعد چادر سیاهشو مرتب میکنه و ازنو میزاره سرش. باز یکم جلوتر که میای آقای پشمالو تو قسمت خانوما نشسته پیش عشقش.عشقشم یه دستش به چادره و یه دستش به رونِ مردش. کف اتوبوس رو آب برداشته...
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389ساعت 11:5  توسط سیمین | 
خوبی ها از بدی ها حاصل میشوند.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389ساعت 21:27  توسط سیمین | 
واقعا ایرانیا بهترین آدمهای دنیان، انقدر مهربوووونن انقدر دلسوزو فداکارن که حدو اندازه نداره. تا جایی که تو ۳.ک.سو سوراخ ک.و.ن و ... فوضولی می کنن که مبادا شما مشکلی داشته باشی و خدایی نکرده اونهارو از لذت کمک کردن محروم کنی.مثلا می پرسن اسم دوستت چیه؟ با هم چجوریین؟ خب حالا گیرم که فهمیدی فلان کسک چجوری و چطوره چی به تو میرسه؟ ولی وقتی میری توش میبینی که واقعا یه چیزایی میرسه چون اگه اینارو ندونن شبها خوابشون نمیبره! آخرشم میگن من خواهرتم حق دارم بدونم...؟! ما باید بدونیم تو با کیا میپری. انگار من خودم ختم خلافم بعد دوستامم دزد و قاچاقچین..!!! ولی مساله این نیست، قضیه این جاست این یه نوع دلمشغولیه براشون.چون هرچقدر هم تحصیلکرده باشن و یا شاغل باشن باز ، ذهنشون از خودش چیزی نداره تا باهاش ور برن. یعنی همش تقلید کردن تابع جمع بودن هنجارها رو رعایت کردن از الگوها پیروی کردن. به سریالهای تلوزیونی بها دادن(از جمله ویکتوریا) آقای فلانی که دکترای فلان داره گفته همجنس بازی بده پس همجنس بازی بد است. حالا همین خانم فوق لیسانس جامعه شناسی ...اما فقط نظریه خونده خودش نظری نداده.بابا  آقا جون خواهره من اونی که داره همجنس بازی میکنه از نظر خودش خیلی کاره خوبی میکنه. پس تو چکاره ای بگی بد کاری میکنه تو خوشت نمیاد، خوب نکن. دیگه چکار داری اون چرا میکنه. مثلا خود من از هم جنس بازی خوشم نمیاد اما به خودم جرات نمی دم بگم بددده، عیبه...به خاطر همین ذهن خودشونو با مسایل دیگران درگیر میکنن، و همچنین اظهار نظرهای ناجور در می کنن.در نهایت اینا آدمهای مهربونین،میخوان امر به معروف و نهی از منکر کنن.قصد بدی ندارن. شما هم باهاشون همکاری کنین حتی اگر تونستین چندتا عکس از وقایع شب جمعه بگیرین و در اختیارشون قرار بدین.تا شما رو به راه راست هدایت کنن.

پ.ن: تذکر لسانی وظیفه همگانیست.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اردیبهشت 1389ساعت 21:23  توسط سیمین | 
فقط٬ دیوانگان دنیا را آنطور که هست٬ میبینند.
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اردیبهشت 1389ساعت 18:51  توسط سیمین | 
اکنون٬من و تو برده ی قوانین من درآوردی خویش شده ایم...
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم فروردین 1389ساعت 14:26  توسط سیمین | 
آدم اشرف مخلوقات...؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم فروردین 1389ساعت 23:59  توسط سیمین | 
پریشب جوجه نازنینم واسه همیشه خاموش شد...چقدر دل کندن سخته از چیزی که واقعا دوسش داری.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388ساعت 20:29  توسط سیمین |